پنج شنبه 6 آذر
مکالمه خیلی کوتاه بود. جواب منفی بود.دختری هم قلبم مالامال عشقش بود بهم جواب نه آخر رو داد و ماجرا تمام شد. نفس عمیقی کشیدم و زدم بیرون. تو خیابونا می چرخیدم تا بهمم چی شده. از نظرم هیچی با هم جور در نمی اومد.
اون شب چند دقیقه بیشتر به خودم فرصت ندادم که تصمیم جدی رو بگیرم.
یا باید وا میدادم و به بهانه عشق از دست رفته همه چیز رو ول می کردم یا باید ادامه می دادم.
فریاد کشیدم فریاد کشیدم و گفتم من به کسی اجازه نمیدم من رو متوقف کنه. نمیزارم
و نزاشتم.
در شرایطی که پایم در گل و لای گیر کرده بود لنگان لنگان حرکت کردم اما متوقف نشدم.
امروز دارم نتیجه ی تصمیم اون شبم رو می بینم.
از اون شب 6 سال می گذره.
این هفته همون بنده خدا رو دوبار دیدم. احساسم برانگیخته شد و تا حدی تسلط به خودم رو از دست دادم. گیج شده بود. یاد اون شب کر فریاد کشیدم افتادم.
تصمیم گرفتم دوباره بنویسم تا یادم نره که از چه راهی به اینجا رسیدم. یادم نره که چ شبهایی نخوابیدم، یادم نره که چقدر تحقیر شدم تا بزرگ شدم. یادم نره...
پس قرار نیست کسی من رو متوقف کنه حتی اون...
تنها کسی که من رو می تونه شکست بده خودم هستم.
من اماده ام هر چقدر راه سخت باشه و هر چقدر راه نامعلوم باشه
نباید اجازه بده بخاطر م ب ز اسیبی بره
خدایا ممدی کن